بانو،بانوی بخشنده ی بی نیازمن!

این قناعت تو،دل مراعجب می شکند...

این چیزی نخواستنت،وباهرچه که هست ساختنت...

این چشم ودست وزبان توقع نداشتنت،وبه آن سوی پرچین هانگاه نکردنت...

کاش کاری می فرمودی دشواروناممکن،که من به خاطرتوسهل وممکنش می کردم...
کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب،که من به خاطرتوآن رابه دنیای یافته هامی آوردم...


کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان،توراسخت وطولانی وعمیق بخندانم...

کاش می توانستم همچون مهربان ترین مادران،رداشک راازگونه هایت بزدایم...
کاش نامه یی بودم،حتی یکبار،با خوب ترین اخبار...


کاش بالشی بودم،نرم،برای لحظه های سنگین خستگی هایت...

کاش ای کاش که اشاره یی داشتی،امری داشتی،نیازی داشتی،رؤیای دورودرازی داشتی...

آه که این قناعت تو،این قناعت تودل مراعجب می شکند...

نامه ی اول  _ نادر ابراهیمی