هر شرکت کننده پارا المپیک حماسه و داستانی شنیدنی است. انسان هایی که ورزش را فراتر از مدال و افتخار، زمینه ساز اثبات خود به خود در درجه اول و به دیگران در درجه چندم دانسته اند و خلوص رقابت شان چند پله بالاتر از ورزشکاران سالم است. باید جای معلولی که دو دست ندارد و در مسابقات شنای کرال المپیک قهرمان می شود باشی تا بدانی اثبات خود چه لذتی دارد. برای اینکه بفهمی درک توان انسانی چه معنایی دارد باید جای آن مرد باشی که بدون دست و با کمک دهانش راکت تنیس روی میز را هنرمندانه می چرخاند و همگان را مات و متحیر می کند. 
اینجا میان این آدم های خاص و خالص، طلا و نقره و برنز معنایی دیگر دارند. پسر بلند قد تیم ما که در حالت نشسته اش اندازه من و شما قد دارد چه ها که در عمرش از کوته فکری امثال ما در تمسخر قد دو و نیم متری و پاهای کوتاه و بلندش نکشیده. چه روزها و شبهایی که از شرم در گوشه خانه پنهان نشده و چه احساسات متناقضی که نسبت به وجود خود تجربه نکرده است. حالا که کسی استعدادش را دیده و او را آورده و نشانده لب تور تا دیواری بلند در برابر حریفان بسازد، حالا که نه جمع های معمولی چند نفره که میلیونها نفر او را می بینند و تحسین می کنند و حالا که وجودش ارزشمند شده بعید است دیگر به کنج خلوت خود باز گردد. خودش هم بخواهد مشتریانش نمی گذارند. یا آن زن که بیماری زوال تدریجی بافت های بدن دارد و در خوش بینانه ترین حالت تنها دو ماه فرصت دارد ترجیح داده در این دو ماه، بالاترین سطح توانایی خود را با گرفتن مدال به رخ بکشد تا وقتی از دنیا رفت بداند که توانسته اسمش را در تاریخ معتبر ترین رقابت های ورزشی ثبت کند.
اینها همه قصه و حماسه اند. نه البته قصه شب برای خوابیدن که روایت هایی برای به خود آمدن. برای بیدار شدن. برای اینکه بدانیم تنها چیزی که بین انسان و هدفش است همان شخص گستاخی است که در آینه به او می نگرد.