مسیر اشتباه

انگار از یکجا به بعد مسیر را اشتباه رفتیم. آنچه که در نقشه ها میدیدیم رسیدن به ساحلی امن و سرسبز و مطمئن بود اما هر چه که میرویم تنها همان تکرار مکرر موجهاییست که بر دیوار کشتی پوسیده ای میخورد که بزودی تار و پودش از هم جدا میشود...
انگار گم شده ایم !!!
نمیدانم هر چه که مینگرم نشانی از امید نمیابم. کجای کارمان اشتباه بود که در این دریا سردرگم شدیم.
به سنتهایمان پشت کردیم و آنها را لگد مال کردیم؟
ویا میپنداشتیم که پاروی مدرنیته را تمام و کمال در دست گرفته ایم.؟
یا شاید سعادت را سهولت زندگی یافتیم و پیچیدگیهای آنرا بالکل فراموش کردیم... نمیدانم اما اوضاع اساسی خراب شده و همچنان در حیرانی و سردرگمی بزک میکنند خود را آنها که فکر میکنند کشتی همان ساحل هست.
جای شعر و شعور خالیست و ما غافل از ظلمت این شب های بدون مهتاب دلخوشیم به آخرین زور زدنهای شمع روبرویمان.

شعری از «هاینه» بر سنگ گور او

ای آرامش، در کجا می‌توان ترا،
برخاکستر کسی ارزانی دارم که از در به دری، به ستوه آمده‌است.
در زیر درختان خرما،
و در کنار رودخانه‌ی راین و عطر علف‌زاران.

آیا مرا در شن‌زارهای کویر به خاک می‌سپرند؟
در جایی از یک سرزمین غریب؟
یا آن‌که من در ساحل، به خاک سپرده خواهم‌شد،
در میان انبوهی از شن‌های سرخ،
که باد، آن‌ها را به اطراف پراکنده‌است؟

آسمان خداوندی، با همان مهربانی همیشگی، دست تکان می‌دهد،
همان اندازه در آن جا که در این‌جا.
همچون شمع‌های گورستان،
که ستارگان آسمان را در خود گردآورده‌اند.

بعد از جدایی...

بعد از اینکه جدا شدم فکر کردم خوب الان دلم میخواد چکار کنم؟

و رفتم سوشی خریدم.. مدتها بود دلم میخواست امتحانش کنم.. بعد سه بار در هفته کله جوش خوردم.. کتاب خوندم.. باخ گوش کردم .. رقص باله رفتم.. و تیاتر .. تشنه تیاتر بودم..بعد یادم اومد من هیچ وقت نیمرو دوست نداشتم و تخم مرغ و خرما درست کردم.. یه مدت گیاهخوار شدم و یادم اومد هیچ وقت جوجه کباب غذای مورد علاقه ام نبوده... چاق شدم.. لاغر شدم.. نصفه شب رفتم قدم زدم..

یک روز هیچ کاری نکردم.. و بعد حالم خوب شد .. جوری که هیج وقت اینقدر خوب نبودم.. چون بعد از سالها خودم را دوست داشتم.. حالا ممکنه تو بگی به خاطر سوشی طلاق گرفتی؟ و من میگم آره .. همه اینها یعنی من ..

یعنی چیزهایی که من را خوشحال میکنند .. وقتی مدام خودت و خواسته هات را حذف میکنی کم کم یادت میره من کی هست .... یه روز میگی حالا منم موسیقی اون و گوش میدم .. بعد میگی مهم نیست منم جوجه سفارش میدم .. و بعد کم کم یک روز دیگه یادت نمیاد کی بودی ..یادت نمیاد چی دوست داشتی و چی میخواستی .... دیگه من گم میشه...و بعد تو غمگین میشی بدون اینکه بدونی چرا..

 

 

مرگ انسانیت

گریه نکن مرد
کسی اینجا عکسش را
به اشکهای تو مزین نمی کند
به دستهای کودک ات نگاه کن
چه مردانه گونه هایت را
به نوازشی غریب
میهمان کرده است
حرام نکن اشکهایت را
در این جهان مجازی
همه
نگران دیسکوهای پاریس اند
برخیز
دست در دست کودک گرسنه ات
سینه را از هوای کشورت پر کن
همنوا با خون مردم ات
فردای آزادی را فریاد بزن
کسی اینجا عکسش را
به رنگ اشکهای تو عوض نمی کند

.............................................................

شکست انسانیت در عصر حاضر! کودک پناهنده سوری پدرش را که به خاطر گرسنگی فرزندش دلش به درد آمده و گریه میکند دلداری میدهد...