جملات زیبا از عباس معروفی

وقتی خدا می خواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت،
چه حوصله ای !
اين موها، اين چشم ها ....
خودت می فهمی؟
من همه اين ها را دوست دارم...............

عباس معروفی

تنهایم... اما دلتنگ آغوشی نیستم.

تنهایم... اما دلتنگ آغوشی نیستم.
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ... ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻩ ﻧﻤﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻢ...
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺗﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻗﺮﻣﺰ... ﻭﻟﯽ ﺭﺍﺯﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ...
ﭼﻮﻥ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ “ﺧﯿﻠﯽ” ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ.

دوست من تو دیگرﻻﻧﻪ ات ﺭﺍ، ﺑﺮ ﺣﺒﺎﺏِ ﺣﻮﺻﻠﻪﺀ ﻣﺮﺩُﻣﺎﻥ ﻧﺴﺎﺯ! ﺗﺎ، ﺁﻭﺍﺭﻩﺀ ﺑﯿﺤﻮﺻﻠﮕﯽ ﺷﺎﻥ ﻧﺸﻮﯼ.


ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺩﻭﯾﺪﻩ ﺍﻡ... ﺑﺎ ﻗﻠﺒﯽ ﻣﻌﻠﻖ ﻭ ﭘﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﻫﻮﺍ. ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯾﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﺩﻟﻢ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ؛به پایان این نفس.

و حالا که میروی پایان راه کاملاً پیداست! می دهم قابش کنندکنایه هایت را به رسم یادگاری. و به همان دیوار می اویزمش! جای همان دست خط تماشائی.
بی تو
تنهاییم را پک می زنم
تا ریه هایم زندگی را کم بیاورد

و شرعی ترین خودکشی را تجربه کنم!!

نویسنده:ناشناس

قطعه ی از یک کتاب

بانو،بانوی بخشنده ی بی نیازمن!

این قناعت تو،دل مراعجب می شکند...

این چیزی نخواستنت،وباهرچه که هست ساختنت...

این چشم ودست وزبان توقع نداشتنت،وبه آن سوی پرچین هانگاه نکردنت...

کاش کاری می فرمودی دشواروناممکن،که من به خاطرتوسهل وممکنش می کردم...
کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب،که من به خاطرتوآن رابه دنیای یافته هامی آوردم...


کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان،توراسخت وطولانی وعمیق بخندانم...

کاش می توانستم همچون مهربان ترین مادران،رداشک راازگونه هایت بزدایم...
کاش نامه یی بودم،حتی یکبار،با خوب ترین اخبار...


کاش بالشی بودم،نرم،برای لحظه های سنگین خستگی هایت...

کاش ای کاش که اشاره یی داشتی،امری داشتی،نیازی داشتی،رؤیای دورودرازی داشتی...

آه که این قناعت تو،این قناعت تودل مراعجب می شکند...

نامه ی اول  _ نادر ابراهیمی

جملات زیبا از رضا کاظمی

درها و پنجره ها را بسته ام ولی...
هنوز سردم است...
یا تو رفته ای، یا.........................
نه... گزینه ی دیگری نیست،
حتما تو رفته ای...

رضا کاظمی