روز جهانی زن

چه فرقی میکند روز جهانی زن چه روزیست در زمانه ای که ما نه جایگاه زنانه و نه جایگاه مردانه ی خود را تکریم میکنیم. چه فرقی میکند برای ما سهل انگاران که امروز 8 مارس باشد یا فردا. 

8 مارس نه یک روز که بیاید و برود بی آنکه به تاریخ و نقش زنان خوب بنگریم و به جایگاه زن و مقام شایسته اش حقیقتا احترام بگذاریم.

به حق زن که از او منع شده به آزادی زن و به هر آن قانون و منطق و مفهومی که عدالت را برای همه ی انسانها فارغ از جنسیت طلب میکند احترام گذاریم.

با این حال 8 مارس روز فرشتگان تهنیت باد و آرزو میکنم زنان سرزمینم زینت عالم باشند. 

اندیشه و عمل ما در راه احقاق حق زن فزون باد.

بدو گفت هرکس که بانو تویی 
به ایران و چین،پشت و بازو تویی
نجنبناندت کوه آهن ز جای 
یلان را به مردی تویی رهنمای
ز مرد خردمند بیدار تر 
ز دستور داننده هوشیارتر
همه کهترانیم و فرمان توراست 
بدین آرزو، رای وپیمان توراست

"کتابی باز روی میز توما دیده می شد.در این قهوه خانه هرگز کسی کتاب باز روی میز نگذاشته بود.
ترزا کتاب را همچون نشانه اخوتی پنهانی تلقی کرد.در برابر دنیای پر از وقاحتی که اون را در بر می گرفت،ترزا فقط یک سلاح داشت،کتاب.

او کتاب های زیادی خوانده بود کتاب به او فرصت گریختن از نوعی زندگی را می داد که هیچ گونه رضایت خاطری از آن نداشت.کتاب به عنوان یک شی هم برای اون معنای خاصی داشت:دوست داشت کتاب زیر بغل در خیابان ها گردش کند.

کتاب برای او به منزله ی عصای ظریفی بود که آدم متشخص قرون گذشته به دست می گرفت کتاب او را از دیگران به کلی متمایز می ساخت."

بارهستی_میلان کوندرا

قطعه ای از یک کتاب

یک بار چون هیچ است.فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است.

بارهستی_میلان کوندرا

حقارت و پوچی

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟/ یک فریب ساده و کوچک./ آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را/ جز برای او و جز با او نمی خواهی/ من گمانم زندگی باید همین باشد../ هر حکایت دارد آغازی و انجامی،/ جز حدیث رنج..

مهدی اخوان ثالث

مرز حقارت و پوچی سر از آن ناکجا آبادی میزند که انسان از حیوان پست تر میشود و آنچنان در منجلاب سطحی نگری و خوی وحشی فرو میرود که راه رهاییش از این ابتذال تنها زوال و نابودیست.
 
انسان شهوت زده قرن معاصر ، انسانی که در اکثر مواقع تنها فهمش از زندگی شهوت است و خوراک و سگ دو زدنش برای کسب آن ، که دیگر بویی از آدمی بودن نمیبرد و خوشحال از بی ایده گی خویش کثافت میزند سرنوشت خود و آیندگان خود را.
 
جای خالی ایدلوژی های سفت و سخت و خشن را توحش جنسی میگیرد و انسان به بوزینه ای سخنگو بدل میشود مگر آنکه در برابر این توحش دامن گیر مقابله کند و بداند که او نیامده که سر گرم شود تا حد مرگ و گستاخی و بی قیدی تا چه حد

جای انور خوجه های فاشیست در سراسر جهان خالیست تا سوت سیلی بی هویتیه جهان امروز را در گوش خود بشنوند.....
 
---------------------------------------
در آلبانی یک شبکه تلویزیونی مجریان اخبار را بصورت برهنه نشان میدهد برای جلب مخاطب بیشتر
 
 

قطعه ای از یک کتاب

هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست.

در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟

اینست که زندگی همیشه به یک «طرح» شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه ی درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است.

بار هستی_ #میلان_کوندرا

برای ارسال بهترین جمله از آخرین کتابی که خوانده اید به گروه زیر بپیوندید:

https://telegram.me/joinchat/BUeRvj0rhsohCozgkUAAjQ

قطعه ای از یک کتاب

کاش دنيا بداند گوشت تن رضا رضايي از شدت شکنجه ها
چنان شکافته بود که کابل هاي بعثي ها به استخوان هاي او
مي پيچيد اما عطششان فرو نمي نشست ...

بر زخم هايش نمک ريختند و باز راضي نشدند و تن شرحه شرحه اش
را روي خرده شيشه ها غلتاندند و دست آخر او را به برق وصل کردند ...
کاش دنيا جسم رضا را مي ديد و به سازمان هاي بشر دوستانه
هبوط انسانيت را نشان مي داد ...

کاش دنيا بداند اردوگاه تکريت جايي بود ديوار به ديوار جهنم که اسراي بسياري
از جمله قدرت الله رحماني بر اثر تشنگي و بي آبي به شهادت رسيدند ...
کاش دنيا بداند عبدالمهدي نيک منش مدت ها قبل بر اثر بيماري مرگ ،
(يعني بي دليل) شهيد شده بود اما صليب سرخ پي در پي از مادرش
نامه هايي مي آورد که در آنها نوشته بود :

" عبدالمهدي چقدر آرزو دارم تا زنده ام تو را دوباره ببينم " . . .

 بخشی از کتاب من زنده ام ، خاطـرات دوران اسارت معصومه آباد .

بخشی از یک کتاب

سنگین‌ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان می‌توانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده‌ای انجام دهد.

سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدت‌ها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود، اما تا به بالای بلندی می‌رسید؛

تخته سنگ می‌غلتید و به پایین دره می‌افتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه، دچار فرسایش می‌شود. در صد سال اول، لبه‌های تیزی که دست‌های سیزف را بریده و زخمی کرده بود، صاف شد. در پانصد سال بعدی، پستی و بلندی‌های سنگ به قدری صیقلی شد که سیزف تخته سنگ را قل می‌داد و بالا می‌برد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچک‌تر شد و شیب هموارتر.

این روزها، سیزیف، تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخره‌ای بود، به همراه قرص‌های مسکن و کارت‌های اعتباری‌اش در کیفی می‌گذارد و با خود می‌برد. صبح سوار آسانسور می‌شود و به طبقه‌ی بیست و هشتم ساختمان دفترش می‌رود که محل مجازاتش به حساب می‌آید و بعد از ظهرها دوباره به پایین برمی‌گردد.


داستانک مجازات نوشته‌ی استفان لاکنر از کتاب «گلوله» ترجمه‌ی اسدالله امرایی

فروغ نامه

زندگینامه فروغ فرخزاد

قسمت اول


بیش از 50 سال پیش در یک روز بهاری ، هنگامی که تهران عزیزمان در اوج زیبایی ، ضیافتی برای دل و جان بود ، زن جوانی به دفتر مجله ی 
" روشنفکر " مراجعه کرد ، سراغ سردبیر ادبی را گرفت و سه قطعه شعر خود را برای چاپ در اختیار او گذاشت ...

" فریدون مشیری " آن دیدار را هرگز از یاد نبرد و در مصاحبه ای از آن شاعر ناشناخته ، چنین یاد کرد :
" او بیشتر یک دختر خانم به نظر می رسید تا یک زن جوان !
آن روزها از آبادان به تهران آمده بود ...
حالتی نیمه وحشی داشت ...
موهایش آشفته بود و دست هایش جوهرآلوده !
گویا خودکار در دستانش خراب و جوهرش پخش شده بود . "

مشیری نگاهی گذرا به سه شعر افکند و از محتوای بی پروایشان سخت متحیر شد !
هرگز یک زن شاعر ایرانی ، این چنین بی پرده و عریان از عشق و عاشقی سخن به میان نیاورده بود !
او که نگران عکس العمل خوانندگان مجله بود ، با همکارانش به مشورت نشست و با تشویق آن ها ، شعری را که عنوان " گناه " داشت ، در بهار 1333 در مجله ی ادبی " روشنفکر " ، به چاپ رساند .

چنین بود که " فروغ الزمان فرخ زاد " با " گناه " وارد صحنه ی ادبیات فارسی شد و از همان آغازِ کار هنری تا فرجامِ نابهنگامش ، جنجال آفرید !

{ گنه کردم ! گناهی پُر ز لذت ، کنار پیکری لرزان و مدهوش !
خداوندا ! چه می دانم چه کردم ، در آن خلوتگهِ تاریک و خاموش ؟!
در آن خلوتگه تاریک و خاموش ، نگه کردم به چشمِ پُر ز رازش ...
دلم در سینه بیتابانه لرزید ، ز خواهش های چشم پُر نیازش !
در آن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم ...
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت ... ز اندوه دل دیوانه ، رَستم !
فروخواندم به گوشش قصه ی عشق : تو را می خواهم ای جانانه ی من !
تو را می خواهم ای آغوش جان بخش ... تو را ای عاشق دیوانه ی من ...
هوس در دیدگانش شعله افروخت ! شرابِ سرخ در پیمانه رقصید ...
تن من در میان بستر نرم ، به روی سینه اش مستانه لرزید !
گنه کردم ! گناهی پر ز لذت ، در آغوشی که گرم و آتشین بود 
گنه کردم ! میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود ... }

بافت و فضای شعر " گناه " همچنان که واژه ها و مفاهیمش ، آیینه ای بود تمام نما از تعلیق میان دو تعلق خاطر !
جدالی بود میان سنت های دیرین و آرمان های نوین ...

سیمای زنی بود که محبوب و همبستر خود را برمی گزیند ... از او کام دل می ستاند ... ولی خود را گناهکار می داند !
زنی که از طرفی از انضباط اخلاقی و عاطفی رایج ، گریزان است ، ولی از طرفی دیگر خود را پایبند همان قراردادها می داند ...

نویسنده:ندا بانو
ادامه دارد ...